|
مرا غریبه بدانید و در به در بکشید + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 22:30 توسط کوچولوی غزل فروش |
حرف ها دارم . . . اما بزنم یا نزنم؟ با تو ام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟ همه ی حرف دلم با تو همین است که «دوست» چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ عهد کردم که دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل، اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟ دست بر دست همه عمر بر این تردیدم بزنم یا نزنم؟ ها ، بزنم یا نزنم؟ + نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 16:13 توسط درویش |
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی طوفانی ام دل خوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشتته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام خوب ترین حادثه می دانمت خوب ترین حادثه می دانی ام؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 19:0 توسط درویش |
ما گشته ایم، نیست، تو هم جست و جو مکن آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر خاکستر گداخته را زیر و رو مکن در چشم دیگران منشین در کنار من ما را در این مقایسه بی آبرو مکن راز من است غنچه لبهای سرخ تو راز مرا برای کسی بازگو مکن دیدار ما تصور یک بی نهایت است با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 0:0 توسط کوچولوی غزل فروش |
در آخرین لحظات حیات حضرت زهرا(علیهاالسلام) وقت آن رسیده بود كه ایشان رازهایى را كه در این مدت در سینه نهان داشته بود در قالب وصیتهاى لازم الاجراء با همسرش درمیان بگذارد. از این رو، عرضه داشت: پسر عمو! من خبر مرگ خویش را دریافت كردهام و لحظه به لحظه به زمان دیدار پدر بزرگوارم نزدیكتر مىشوم، اكنون تو را به انجام خواستههایى كه در دل دارم سفارش مىكنم. امام علی(علیهالسلام) به او فرمود: دخت رسول خدا(صلى الله علیه و آله)! هر چه دوست دارى سفارش كن . امام بر بالین زهرا نشست و از افراد حاضر در خانه خواست خارج شوند و سپس فاطمه زهرا (علیهاالسلام) لب به سخن گشود و عرضه داشت: پسر عمو! بر این باورم از آن زمان كه زندگى خود را با تو آغاز كردم، در خانهات دروغ نگفتم و به تو خیانت نورزیدم و از اطاعتت سر بر نتافتم؟ امام فرمود: حاشا! از چنین چیزى فاطمه جان! تو به عظمتِ خداوند آگاهتر و فردى نكوكارتر و پروا پیشهتر و گرامىتر و ترس و بیم تو از خدا بیشتر از آن است كه من تو را بر نافرمانىات مورد نكوهش قرار دهم. جدایى و از دست دادنت برایم بس دشوار است، ولى راه گریزى از آن نیست، به خدا سوگند! با رفتنت مصیبت جانسوز رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را یك بار دیگر برایم تازه كردى، بارِ جدایى و رحلتِ تو فوقالعاده سنگین است، همه از خداییم و به سوى خدا باز مىگردیم، مصیبت و فراق تو آنقدر اندوهبار است كه سختتر و دردناكتر و رنجآورتر و غمانگیزتر از آن وجود ندارد! مصیبتى است كه عزا و مصیبتى فراتر از آن نمىتوان سراغ داشت. اجازه ندهى هیچ یك از افرادى كه در حقم ستم روا داشتند در تشییع جنازهام حاضر شوند. سپس لحظاتى هر دو گریستند و امام سر مبارك فاطمه(علیهاالسلام) را بر سینه نهاد و آنگاه فرمود: (فاطمه جان!) هرگونه وصیتى مىخواهى به من سفارش كن، به وصیّتهایت مو به مو عمل خواهم كرد و هر چه را به من فرمان دادهاى به انجام مىرسانم، و فرمان تو را بر كار خود ترجیح مىدهم. زهراى مرضیه(علیهاالسلام) عرضه داشت: پسر عمو! خداوند از ناحیه من به تو پاداش خیر عنایت كند، نخستین وصیّتم این است كه پس از من زنى را به ازدواج خویش درآورى... زیرا مردان بدون زن نمىتوانند ادامه زندگى دهند . و سپس معروض داشت: سفارش بعدىام این است كه اجازه ندهى هیچ یك از افرادى كه در حقم ستم روا داشتند در تشییع جنازهام حاضر شوند، زیرا آنان دشمنانِ خدا و رسولند و رخصت ندهى هیچ كدام از آنان یا هوادارانشان بر جنازهام نماز بگزارند و شبانگاه، آن زمان كه دیدگان مردم آرامش یافت و چشمها به خواب رفت، مرا به خاك بسپار. (1) ابن عباس وصیت نوشته شدهاى را از آن مخدّره روایت كرده كه در آن آمده است: این وصیت فاطمه دخت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است و گواهى مىدهد معبودى جز خداى یكتا نیست و محمد(صلى الله علیه و آله) بنده و فرستاده اوست، بهشت و جهنّم حق است و روز قیامت بى تردید فرا خواهد رسید و خداوند در آن روز مردگان را از قبرها برمىانگیزاند و زنده مىكند. على جان! من فاطمه دختر محمدم، خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت از افتخار همسرىات برخوردار باشم، تو از دیگران به من سزاوارترى، مرا شبانه حنوط نما و غسل بده و كفن كن و بر جنازهام نماز بگزار و در تاریكى شب به خاكم بسپار، و هیچ كس را خبر نكن، تو را به خدا مىسپارم و تا دیدار روز قیامت به فرزندانم درود و سلام مىفرستم.(2) |
|
عشق یعنی دل سپردن در الست | |
|
از می وصل الهی مستِ مست |
|
|
عشق یعنی ذكر ناموس خدا | |
|
یا علی گفتن به زیر دست و پا |
|
|
عشق یعنی جلوه صبر خدا | |
|
شرم ایوب نبی از مرتضی |
|
|
عشق بر دلداده فرمان میدهد | |
|
عاشق جان داده را جان میدهد |
|
|
عشق باعث شد كه دل سامان گرفت | |
|
پشت درب خانه زهرا جان گرفت |
|
|
عشق یعنی انقلاب فاطمه | |
|
از كبودی چشم تار فاطمه |
|
|
عشق یعنی عشق ناب فاطمه | |
|
بیت الاحزان خراب فاطمه |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 22:3 توسط کوچولوی غزل فروش |
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره منم که دلم زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 2:58 توسط شاعری در مشعر |
چقدر آسوده و آرام مي ميرند ماهي ها
به جرم زندگي ناكام مي ميرند ماهي ها
نه فريادي نه غوغايي نه حتي اشك پيدايي
براي شادی ایام مي ميرند ماهي ها
نگاهي پاك و رقص مرگ معصومانه اي دارند
صداقت پيشه بد فرجام مي ميرند ماهي ها
ببين قلاب عشقت حنجرم را طعمه خون كرد
چنين در پنجه ي آلام مي ميرند ماهي ها
براي تو طراوت هاي آبي دارد اين دريا
ولي در دامن اين دام مي ميرند ماهي ها
به لب هايم به چشمانم به رقص و تيزيم ننگر
نمي داني چگونه رام مي ميرند ماهي ها
تو صيادي اگر تورت نگيرد صيد مي ميري
براي ماندنت آرام مي ميرند ماهي ها
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 23:6 توسط کوچولوی غزل فروش |
ساكت و تنها
چون كتابی در مسیر باد
میخورد هر دم ورق اما
هیچ كس او را نمیخواند
برگ ها را می دهد بر باد
میرود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند
بادبان كشتی او در مسیر باد
مقصدش هرجا كه بادا باد
بادبان را ناخدا باد است
لیك او را هم خدا،هم ناخدا باد است....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 23:7 توسط کوچولوی غزل فروش |
" روزها دردل این ده خبری بود که نیست
کوچه درحسرت ان رهگذری بود که نیست
درهمان ظلمت وتنهایی وحیرانیها
دل دریازده ها رانظری بود که نیست
چشممان را به کدام اینه ها بخشیدیم
شب مهتابی ما چشم تری بود که نیست
چه قدر با تب این فاصله ها خو کردیم
دیرترها هوس بال وپری بود که نیست
روزهایی که دوان ازپی هم امد ورفت
برسرم سایه سبز پدری بود که نیست
چشم تو حیرتمان را دو سه چندان می کرد
شب حیرانی ما راسحری بود که نیست
دری از جنس غزل بردل ما بگشایید
ته بن بست همین کوچه دری بود که نیست
غزلی حرف دلی اتش شوقی شاید
دستمان سوی قنوت دگری بود که نیست"
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 13:24 توسط لوتوس |
درون معبد هستی , * من امشب , هفت شهر آرزوهايم چراغان است. * دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند * دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود * دلم می خواست زنجيری گران , از بارگاه خويش می آويخت , * چه شيرين است وقتی بيگناهی داد خود را از خدای خويش می گيرد. * چه شيرين است وقتی سينه ها از مهر آکنده است. چه شيرين است وقتی , آفتاب دوستی , در اسمان دهر تابنده است. * دلم می خواست دست مرگ را از دامن اميد ما , کوتاه می کردند * دلم می خواست عشقم را نمی کشتند. * دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ريخت. * مگو : اين آرزو خام است!
بشر , در گوشه محراب خواهش های جان افروز ,
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های حستی سوز ,
بدستش خوشه ی پربار تسبيح تمناهای رنگارنگ
نگاهی ميکند سوی خدا -- از آرزو لبريز --
بزاری , از ته دل يک : (( دلم می خواست )) ميگويد !
شب و روزش , دريغ رفته و ای کاش آينده آست.
زمين و آسمانم نور باران است.
کبوتر های رنگين بال خواهش ها
بهشت پر گل انديشه ام را زير پردارند.
صفای معبد هستی تماشايی است.
زهر سو , نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ريزد.
جهان در خواب ,
تنها من ,در اين معبد , در اين محراب.
که من , تا روی بام ابر ها , پرواز می کردم.
ار آنجا , با کمند کهکشان , تا آستان عرش می رفتم
در ان درگاه , درد خويش را فرياد ميکردم
که کاخ صد ستون کبريا لرزد.
مگر يک شب , از اين شبهای بی فرجام ,
ز يک فرياد بی هنگام ,
ــ بروی پرنيان آسمان ها ــ خواب در چشم بشر لرزد!
بشر با خود مهربان تر بود
از اين بيچاره مردم ياد می فرمود!
که مظلومان , بشر را پای آن زنجير ,
ز درد خويش آگاه می کردند.
چه شيرين است , اما من,
دلم می خواست اهل زور و زر , ناگاه ,
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجير خدا را بر نمی چيدند!
*
دلم می خواست: دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال يکديگر نمی کردند ,
کمر بر قتل يکديگر نمی بستند ,
مراد خويش را در نامرادی های يکديگر نمی جستند ,
از اين خون ريختن ها , فتنه ها , پرهيز می کردند ,
چو کفتاران خون آشام , کمتر چنگ و دندان تيز می کردند.
چه شيرين است وقتی , زندگی خالی ز نيرنگ است.
در اين دنيای بی آغاز و بی پايان ,
در اين صحرا , که جز گرد و غبار از ما نمی ماند ,
من , زين تلخکامی های نا بهنگام بس می کرد.
نمی گويم پرستوی زمان را در قفس می کرد ,
نمی گويم بهر کس بخت و عمر جاودان می داد ,
نمی گويم بهر کس عيش و نوش رايگان می داد ,
همين ده روز هستی را امان می داد.
دلش را ناله تلخ سيه روزان تکان می داد!
صفای آرزويم را ــ که چون خورشيد تابان بود ــ می ديدند.
چنين از شاخسار هستيم آسان نمی چيدند.
گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند.
بباد نا مرادی ها نمی دادند.
بصد ياری نمی خواندند
بصد خواری نمی راندند
چنين تنها , به صحراهای بی پايان اندوهم نمی بردند.
دلم می خواست , يک بار دگر او را کنار خويش می ديدم.
بياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره می ماندم.
دلم يکبار ديگر , همچو ديدار نخستين , پيش پايش دست و پا می زد.
شراب اولين لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
دلم می خواست:دست عشق ــچون روز نخست ــ هستيم را زير و رو می کرد.
پليدی ها و زشتی ها , بزير خاک می ماندند.
بهاری جاودان آغوش باز می کرد
جهان در موجی از زيبايی و خوبی شنا ميکرد.
بهشت عشق ميخنديد.
بروی بام ها , نا قوس ازادی صدا می کرد.
مگو : ــ روح بشر همواره سر گردان و ناکام است ــ
اگر اين کهکشان از هم نمی پاشد ,
و گر اين آسمان درهم نمی ريزد ,
بيا تا ما: ((فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو در اندازيم))
بشادی: (( گل برافشانيم ومی در ساغر اندازيم... ))
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 1:38 توسط شاعری در مشعر |
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 18:14 توسط کوچولوی غزل فروش |
عاشقان از گوٍَن دشت عطش تاق ترند ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند دوره آینگی سر شده یا آینه نیست؟ مردم کوچه آیینه بداخلاق ترند واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟ پسران و پدران بی خبر از حال هم اند روز محشر پدران از پسران عاق ترند بعد از این نام من و گوشه گمنامی ها که غریبان جهان شهره آفاق ترند
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 0:23 توسط لوتوس |
| ||||||